شعرمدح وشهادت موسي بن جعفر(س) {اي حيات روح مطهر) - سازگار

امام موسی بن جعفر(ع)-مدح و شهادت


ای حیات روح مطهّــر

وی بقـای عالـم اکبــر

هشتمین ستارۀ عصمت

هفتمیـن وصـیّ پیمبر

یـا ولـیّ خالــق منّـان

یـا امام موسی جعفر

درِّ هفـت بحـرِ فـضیلت

بحرِ شش فروزانْ گـوهر

هم ز وصف خلـق، مبرّا

هـم ز حـد مـدح، فراتر

هم قضا تو راست به فرمان

هم قـدَر تـو راست مقـدّر

بـال ده بـه مـرغ عروجم

تـا بـه کاظمیْـن زنـم پر

کاظمیـن: قبلـۀ جان‌هـا

کاظمیـن: خانــۀ دلبــر

کاظمین: خاک دو مولا

کاظمین: شهر دو سرور

تا دهم به بارگهت جان

تا نَهم به خاک درت سر

کـرده‌ام مشــام دلـم را

از ولایــت تــو معطّــر

خاک و باد و آتش و آبند

در ارادۀ تــو مسخّــر

جـز درت پنـاه ندارم

سیّدی مرانم از این در!

گر از این درم برهانی

بـاز آیـم از درِ دیگــر

شیر با ولای تو خـوردم

پیشتـر ز خلقـت مــادر

من کی‌ام که مدح تو گویم

ای همـه خدات ثناگر

مــاه آفتـاب، شمـایل

آفتابِ فاطمـه منظـر

چـون رضات، نور دودیده

همچو فاطمه به تو دختر

او امــام کـلّ خــلایق

ایــن حبیبـــةاللهِ داور

دور بـا اشارۀ چشمت

می‌زنــد سپهــر مـدوّر

آن چنان که با یَدِ موسی

چوب خشک می‌شود اژدر

مهر تو چو خلق مـرا هم

هم چو ذرّه داشته در بر

خـار بـوده‌ام، شده‌ام گل

خاک بـوده‌ام، شده‌ام زر

کظم غیظ تو همه احمد

دست و تیغ تو همه حیدر

جای جـای عالـم هستی

از ذُراری تـــو منــوّر

بس امام‌زاده که دیدم

بود نجلِ موسی جعفر

این بوَد تجلّیِ زهرا

ایــن بـوَد نتیجـۀ کوثر

ای امــام نــور! چگونـه

حبس تیره شد به تو بستر؟

تیرگی تو را شده مونس

سلسله تو را شده یاور

آفتاب و سلسله؟ هرگز

ایــن مـرا نیایـد باور

تـا ولــی‌عصـر نیـاید

آن امیـد اوّل و آخـر

داغ توست بر جگر ما

زخم تو هماره به پیکر

کاش دور حبس تو می‌شد

پـر زنــم بســان کبــوتر

نخل «میثم» است که دائم

می‌دهـد ز اشک غمت بـر


غلامرضاسازگار

مدح و مناجات امام موسي كاظم(ع) {مهمان سفره} - لطيفيان


امام موسی بن جعفر(ع)-مدح و مناجات


هر كه یك دفعه سر این سفره مهمان می شود

مور هم باشد اگر روزی سلیمان می شود

سر به زیر انداختن ذاتش توسل كردن است

دردهای این حرم ناگفته درمان می شود

این كریمان لطفشان هر چند آماده ست، لیك

نام مادر كه وسط باشد دو چندان می شود

ما پدر را خواستیم و از پسر خیرش رسید

در رجب ها كاظمین ما خراسان می شود

ظاهراً عین امامی، باطناً پیغمبری

هر كه می بیند تو را، از تو مسلمان می شود

نسل موساییِ تو طبع مسیحا داشتند

یك نفر از آن همه پیر جماران می شود

این دلِ ما سینه ی ما، نه بگو اصلاً بهشت

هر كجا موسی ابن جعفر نیست زندان می شود

نیستم آهو ولی سگ هم به دردی می خورد

لااقل یك گوشه از صحنت نگهبان می شود


علي اكبر لطيفيان

شعر مدح وشهادت امام كاظم(ع)  - سازگار

در مدح حضرت موسی‌بن‌جعفر


ای شمع جمع آل پیمبر
باب‌المراد موسی جعفر
نور نهم ز وجه الهی
هفتم امام موسی جعفر
بر کائنات رهبر و مولا
بر جن و انس سید و سرور
دردانۀ علی ولی‌الله
ریحانۀ بتول مطهر
نجل امام جعفر صادق
آیینه‌دار حسن پیمبر
هم نجل تو علی ولی‌الله
هم صلب توست فاطمه‌پرور
قرآن به مدح توست مزین
ایمان به مهر توست معطر
دل بر مزار تو متوسل
جان در حریم توست کبوتر
بر پنج مهر نور تو مشرق
در شش یم کمال تو گوهر
در سینۀ تو صبر محمّد
در بازویت شجاعت حیدر
خواهی اگر به بازوی بسته
در می‌کنی ز قلعه خیبر
جودت فزون ز ظرف دو گیتی
وصفت ز مدح خلق فراتر
آیینۀ تو حسن رضایت
معصومۀ تو زینب دیگر
جبریل بر طواف مزارت
بر گرد کاظمین زند پر
هر لحظه از خدای تعالی
بر حضرتت درود مکرر
در حبس تیره هر شب و هر روز
عالم به نور توست منور
خلوت سرای حبس گرفته
از اشک صبحگاه تو زیور
تا چند ای سلالۀ زهرا
گیرم ز دور، قبر تو در بر
آیا شود شبی به تضرع
بر خاک تربت تو نهم سر؟
از سوز سینه بر تو بسوزم
وز اشک دیده چهره کنم تر
باور نمی‌کنند بگویم
با تو چه کرد خصم ستمگر
باور نمی‌کنند که داری
آثار تازیانه به پیکر
دردا که پیکرت ز درون شد
با پیکر حسین، برابر
با هر نفس به زیر شکنجه
عمر تو می‌رسید به آخر
با یاد آه نیمه شب تو
دارم به دل شرارۀ آذر
در زیر تازیانه به گوشت
آمد صدای گریۀ مادر
معصومه کو که بر تو بگرید
ای نازنین سلالۀ کوثر
بر تو که یار سلسله‌هایی
تابوت تو که جان جهانی
دردا که گشت تخته‌ای از در
تنها به خاک چهره نهادی
با آنکه بود آن همه دختر

جا دارد ار به یاد تو «میثم»
گردد بـه اشک دیـده شناور


غلامرضاسازگار

مدح و مصيبت امام كاظم(ع) - رحيمي


امام موسی کاظم(ع)-مدح و شهادت


چشمهایت اگر چه طوفانی

قلبت اما صبور و آرام است

شوق پرواز در دلت جاریست

شب اندوه رو به اتمام است

 

روح تو آنقدر سبکبار است

که اسیر قفس نخواهد شد

لحظه ای با مظاهر دنیا

همدم و همنفس نخواهد شد

 

کور خوانده کسی که می خواهد

بسته بیند شکوه بالت را

چشم اگر واکنند می بینند

جبروت تو را، جلالت را

 

چه غم از این که گوشة زندان

شب و روزش کبود و ظلمانیست

در کنار فروغ چشمانت

جلوة آفتاب پیدا نیست

 

همدمی غیر اشک و شیون نیست

در سحرگاه خیس تنهائیت

می شود در غروب عاطفه ها

تازیانه انیس تنهائیت

 

راوی اوج غربت و درد است

آه و أمّن یجیب تو هر روز

گریه در گریه: «رَبِّ خَلِّصنِی»

ندبه های غریب تو هر روز


يوسف رحيمي

شعر مدح وشهادت امام كاظم(ع)  - سازگار


در مدح و مصیبت حضرت موسی‌بن‌جعفر

من کیستم ولی خداوند اکبرم
آیینۀ تمام نمای پیمبرم
آرام جان فاطمه و نجل حیدرم
باب‌الحوائج همه موسی‌بن‌جعفرم
مولای کائنات و امام سما و ارض
بر جن و انس هادی و مولا و رهبرم
امروز باب حاجت خلقم به کاظمین
فردا پناه خلق به صحرای محشرم
هر سال و ماه و هفته و هر روز و شب رسد
هر دم به جن و انس و ملک فیض دیگرم
دریای نور شش دُرِ ناب محمّدی
بر شش سپهر نور فروزنده اخترم
قرآن روی دست ششم حجت خدا
بر روی سینه همچو رضا هست کوثرم
هنگام کظم غیظ به خلق محمدی
ریزد فرو به خنده ز لب در و گوهرم
من نخل باغ وحیم و سنگم اگر زنند
ریزد هماره میوۀ توحید از برم
گنجینۀ علوم خدا سینۀ من است
تا حشر بر کتاب خداوند داورم
تنها خداست مادح ما خاندان و بس
من از ثنای خلق دو عالم فراترم
من مشعل هدایتم و با فروغ خود
در تیرگی به قلب شما نورگسترم
تنها نه باب حاجت خلقم در این جهان
در روز حشر هم به شما یار و یاورم
من پیشتاز و رهبر آزادمردی‌ام
زنجیر گشته اسلحه و حبس سنگرم
در مکتب منور و مشعل فروز وحی
در پیکر ولایت روح مطهرم
در حلقه‌های سلسله بین سیاه چال
نام خدا به لب شده ذکر مکررم
سجاده: خاک و آب وضو: اشکِ نیمه‌شب
این سجده‌های دائم و این دیدۀ ترم
مانند یک جنین که در آغوش مادر است
شب تا به صبح بر سر زانو بوَد سرم
پایم میان سلسله چشمم بوَد به در
گویی نشسته است رضا در برابرم
با هر نفس که می‌کشم انگار می‌‌کنم
باشد درون حبس نفس‌های آخرم
وقتی که تازیانه زند خصم بر تنم
گریم به یاد پیکر مجروح مادرم
زندان من چراغ ندارد خدا گواست
چون شمع آب گشته در این حبس پیکرم
ممکن نبود و نیست در این تیرگی دمی
بر زخم‌های سلسلۀ خویش بنگرم
با تازیانه خصم مرا می‌زد و نگفت
چیزی بجا نمانده ز اندام لاغرم
آزادی‌ام چه فایده دارد از این قفس
وقتی شکسته بال من و ریخته پرم

سوز درون «میثم» خونین جگر شود
هـر دم که بـاد می‌دهد از سینۀ آذرم


غلامرضاسازگار


مدح و مصيبت امام كاظم(ع) - سازگار


در مدح و مصیبت حضرت موسی‌بن‌جعفر
 
 
 ای بـاب مـراد خلق عالم سر تا به قدم رسول‌اکرم
 
 هفتم ولـی خدای منـان!        مهر تو روان دین و ایمان
 
 قرص قمرِ امام صادق            نور بصرِ امام صادق
 
گفتـار تو چون کلام قرآن          در هـر نفست پیام قرآن
 
صحـن تو تمـام آسمان‌ها         دوران امـامتت زمـان‌هـا
 
چشم همـه بـر عنـایت تو         سرمایـۀ‌ مـا ولایـت تـو
 
تو بـاب مـراد عالـم استی        تـو کعبـۀ روح آدم استی
 
تو دسـت عنـایت خـدایی         از خلق جهان گره‌گشایی
 
ای روح، کبوتـر حــریمت          عالم همه بر در حـریمت
 
موسایی و عالم است طورت     گردیده کلیم، غرق نورت
 
دل‌های شکسته کاظمینت       خواندنـد امـام، عالمینت
 
از دسـت تـو کار حیدر آید          ز انگشت تو فتح خیبر آید
 
در حبسی و خلق، پای‌بستت    سررشتۀ آسمان به دستت
 
معـراج تـو بود قعر زندان           خلوتگـه ذات حی منان
 
پیشانی خود نهاده بر خاک        بگذاشته پا به فرق افلاک
 
گردیـده نمـاز، سرفرازت          آورده نـماز بـــر نمـازت
 
زندان شده محفل وصالت      آغوش خـدای ذوالجلالت
 
زنجیـر، سلام بر تو می‌داد        از دوست پیام بر تو می‌داد
 
 ای گل ز تو آبـرو گـرفته      محبوبِ به حبس خو گرفته!
 
زندان تو لطف کامل ماست       اشک تو چراغ محفل ماست
 
اینجا که فراق نیست در بین      بر توست مقام قاب قوسین
 
اینجا که تجلی خدایی‌ست      تاریکی حبس، روشنایی‌ست
 
افسوس که حرمتت شکستند  بازوی تو را به حبس بستند
 
در شأن تو شاخه‌های گل بود     کی شأن تو حلقه‌های غل بود؟
 
زجرت به هـزار قهـر دادند         در زیر شکنجه زهر دادند
 
زندانــی عتــرت پیمبــر           افسوس که لحظه‌های آخر
 
دل شیفتـۀ مدینـه‌ات بـود         زنجیر به روی سینه‌ات بود
 
پیوستـه سـلام بی‌نیـازت         بر لحظۀ آخـرین نمـازت
 
با آن همه دختـر و پسرها         رفتی ز جهان غریب و تنها
 
معصومه کجاست تا که آید        زنجیـر ز گـردنت گشاید؟
 
با آن که به حبس می‌زدی پر      تابوت تو گشته تختـۀ در
 
مردم که جنازۀ تـو دیدند           فریاد ز سـوز دل کشیدند
 
تابوت تو را به شهر غربت         بردنـد ولـی به اوج عزت
 
بعد از ضرباتِ حلقـۀ غل           تابوت تو گشت غرق در گل
 
دیگـر نزدنـد تیــر کینت      کی سنگ زدند بر جبینت؟
 
دیگر نبرید کس سرت را           دیگـر نزدنــد دختـرت را
 
تا از جگرش شراره خیزد          «میثم» به غم تو اشک ریزد
 
 
غلامرضاسازگار

شعرمدح و مصيبت امام كاظم (ع) - سازگار


در مدح حضرت موسی‌بن‌جعفر
 
سـلام خـدا و سـلام پیمبر
 
سلام امامان به موسی‌بن‌جعفر
 
شهنشـاه مـلک وسیــع الهــی
 
که امرش بـود حکم خلاق داور
 
ولـی خـدا، هفتمین حجت حـق
 
دُر نـاب شش یم، یـم پنج گوهر
 
بـه جن و بشر تربتش کعبـۀ دل
 
به ارض و سما طلعتش نورگستر
 
فـروغ رخـش تــا ابــد عالم‌آرا
 
کلام خوشش همچنان روح‌پرور
 
خداوند خلـق و خداونـد خصلت
 
خداونـد خـوی و خداونـد منظر
 
به پایش فشاندند لاهوتیان جان
 
به خاکش نهـادند قدوسیان سر
 
ملایک گشودنـد از چـار جانب
 
بـه خـاک قدم‌هـای زوار او پر
 
ببر عرض حاجت سوی کاظمینش
 
بگیــر از در او مــراد مکــرر
 
اگـر امــر می‌کـرد ذات الهـی
 
چو جدش علی در گرفتی ز خیبر
 
و یا آن که می‌کرد مه را دو قسمت
 
به انگشت سبابه همچون پیمبر
 
که اعجـاز او بـود اعجـاز احمد
 
که بازوی او بـود بـازوی حیدر
 
عنایـات او بر ملک بـود هادی
 
اشـارات او بـر فلک بـود رهبر
 
خداوند را گشته زائر هر آن کو
 
شــود زائــر آن بتـول مطهـر
 
کلامش بشـر را چـراغ هدایت
 
مقامش ملک را بود فـوق باور
 
تو او را بـه تاریکـی حبس دیـدی
 
دمی بـاز کـن چشم دل را و بنگر
 
که مـاه است پروانـۀ شمـع رویش
 
که مهر است در بحر نورش شناور
 
به حبس عدو پیکـرش آب گـردید
 
امامی که جان بود مهرش به پیکر
 
سرشکش به هجران معصومه جاری
 
خیـال رضـا را گرفتـه اسـت در بر
 
به غیـر از خـدا کس ندیـد و نداند
 
که بر او چه آمـد ز خصـم ستمگر
 
کبــودی انــدامـش از تـازیانــه
 
بــود ارث عمــه بــود ارث مـادر
 
امامـی کـه یـار همـه خلق بودی
 
غریبانـه جـان داد بی‌یـار و یـاور
 
خدایا! که دیـده است زیر شکنجه
 
همـای ولایـت زنـد در قفس پر؟
 
بنـالیــد یــاران! بــرای امــامـی
 
که تابــوت او بـود یـک تختۀ در
 
بنـالیــد بـــر آن امــام غریبــی
 
کـه زهـر جفـا در دلش ریخت آذر
 
در آن حبس تاریک دربسته هر شب
 
ملاقاتی‌اش بـود زهرای اطهر
 
سزد از شـرار غمش خلق، «میثم
 
بسوزنـد چـون شمع؛ از پای تا سر
 
غلامرضاسازگار

مدح و مصيبت امام كاظم(ع) - سازگار


در مدح حضرت موسی‌بن‌جعفر


ای شمع جمع آل پیمبر
باب‌المراد موسی جعفر
نور نهم ز وجه الهی
هفتم امام موسی جعفر
بر کائنات رهبر و مولا
بر جن و انس سید و سرور
دردانۀ علی ولی‌الله
ریحانۀ بتول مطهر
نجل امام جعفر صادق
آیینه‌دار حسن پیمبر
هم نجل تو علی ولی‌الله
هم صلب توست فاطمه‌پرور
قرآن به مدح توست مزین
ایمان به مهر توست معطر
دل بر مزار تو متوسل
جان در حریم توست کبوتر
بر پنج مهر نور تو مشرق
در شش یم کمال تو گوهر
در سینۀ تو صبر محمّد
در بازویت شجاعت حیدر
خواهی اگر به بازوی بسته
در می‌کنی ز قلعه خیبر
جودت فزون ز ظرف دو گیتی
وصفت ز مدح خلق فراتر
آیینۀ تو حسن رضایت
معصومۀ تو زینب دیگر
جبریل بر طواف مزارت
بر گرد کاظمین زند پر
هر لحظه از خدای تعالی
بر حضرتت درود مکرر
در حبس تیره هر شب و هر روز
عالم به نور توست منور
خلوت سرای حبس گرفته
از اشک صبحگاه تو زیور
تا چند ای سلالۀ زهرا
گیرم ز دور، قبر تو در بر
آیا شود شبی به تضرع
بر خاک تربت تو نهم سر؟
از سوز سینه بر تو بسوزم
وز اشک دیده چهره کنم تر
باور نمی‌کنند بگویم
با تو چه کرد خصم ستمگر
باور نمی‌کنند که داری
آثار تازیانه به پیکر
دردا که پیکرت ز درون شد
با پیکر حسین، برابر
با هر نفس به زیر شکنجه
عمر تو می‌رسید به آخر
با یاد آه نیمه شب تو
دارم به دل شرارۀ آذر
در زیر تازیانه به گوشت
آمد صدای گریۀ مادر
معصومه کو که بر تو بگرید
ای نازنین سلالۀ کوثر
بر تو که یار سلسله‌هایی
تابوت تو که جان جهانی
دردا که گشت تخته‌ای از در
تنها به خاک چهره نهادی
با آنکه بود آن همه دختر
جا دارد ار به یاد تو «میثم»
گردد بـه اشک دیـده شناور

غلامرضاسازگار

مدح و مصيبت امام كاظم (ع) - سازگار


در مدح حضرت موسی ابن جعفر

ای ز حریـم تـو حـرم، گوشه‌ای!
وی ز عطای تو جنان خوشه‌ای
موسـی طـور ازلیّت سلام
مشعـل نـور ازلیّـت سلام
روح مناجاتی و خیرالعباد
قبلۀ حاجاتی و باب المراد
هفت فلک گوشه‌ای از درگهت
هشت بهشت آمده فرش رهت
بحـر ولایـت گهـر فاطمه
موسی جعفر، پسـر فاطمه
پلــۀ تختــت قلــلِ عــالمین
جای گرفتی ز چه در کاظمین؟
ای همه شب دور سرت گشته عرش
پـای نهـادی ز چـه در چشم فرش؟

برتـر از آنــی کــه ثنــایت کـنم
جان چه بـود تا که فــدایت کنم؟
بیـن امامــان بنــی فاطمــه
حلم تو مشهورتر است از همه
هـم به قضا هم به قدر ناظمی
کاظمــی و کاظمی و کاظمی
سلسلـه پیمـان تو از ابتداست
سیر عروج تو ز خود تا خداست
رشتــۀ تسلیـم تـو زنجیرها
مشعل شب‌های تـو تکبیرها
محبس تو سینۀ سینـای نور
قعر سیه‌چال بـه از کوه طور
زمزمه‌هــای تـو صدای خدا
هـر نفسـت بـود بــرای خدا
در دل تـاریک سیــه‌چال‌ها
همسخن دوست شدی، سال‌ها

یوسف فاطمـه تـو و قعـر چـاه؟
همدم شام و سحرت اشک و آه؟
محـبس در بستـۀ تـو چاه بود
هـر نفسـت سیــر الـی‌الله بود
خصم ستمکار حقیر تو بود
سلسله پیوسته اسیر تو بود
نـور ز نــار تـو بــرافروخته
زهر ز سوز جگـرت سوخته
بسته همه روزنه‌هـای قفس
تنگ شده در دل تنگت نفس
کس نشنیده شجـر طور دل
غرق شود در وسط آب و گل
چاه کسی دیده شود حبس ماه؟
مـاه شنیدید کـه افتـد به چاه؟
کشتـۀ صیــاد ستمگـر شدی
مشت پری گشتی و پرپر شدی

گرچـه ز جـاه تو خبر داشتند
چـار نفـر جسـم تو برداشتند
حیف که شد با همه خون دلت
مشیّــع جنــازه‌ات قــاتلت
بــر همگان داد ندا آن لعین
که رهبـر رافضیان است این
حیف که خون جگرت قوت شد
تختــۀ در، بهـر تــو تابوت شد
ای علــی و فاطمه را نــورعین
وی دل بشکسته تو را کاظمین
مـاه رجــب بـر تو محرّم شده
وقف غمت گریـۀ «میثم» شده


غلامرضاسازگار

مدح و مصيبت موسي بن جعفر(ع) - سازگار


در مدح حضرت موسی ابن جعفر

ای هــزاران مـوسیَت از طـور آورده سلام
وی مسیحا برده بر حبل‌المتینت اعتصام
موسـی جعفـر، امـام العـارفین، نـورالهدی
روی قرآن، پشت دین، کهف التقی، خیرالانام
گوهر شش‌بحر نـور استی و بحـر پنج دُر
خــود امـام ابـن امـام ابـن امـام ابن امام
صحن زیبایت همـان صحن امیرالمؤمنین
کـاظمینت کـربلا و مـرقدت بیـت‌الحرام
جان به خاک آستانت فرش چون بال ملک
دل در اطراف حریمت چون کبوتر گِردِ بام
هر دری از صحن زیبایت دو صد باب‌المراد
هـر قـدم از خـاک زوّار تـو یک دارالسلام
با همه ایمان کـه دارم کفـر نعمت کرده‌ام
گر به صحنینت برم از جنّت و فردوس، نام

با تـولاّی تــو از اوّل حیــاتم شـد شروع
از تو گفتم، از تو گویم، تا شود عمرم تمام
کظم غیظت برده از دشمن هزاران‌بار دل
مهربانی‌هـات داده زخــم دل را التیــام
نه به دوزخ کار دارم، نه به محشر، نه بهشت
دوست دارم تا که در این آستان باشم غلام
چـارده معصـوم را بــالله زیارت کرده‌است
هر که بر این آستان از دور گوید یک سلام
تـا ز راه دور قبـرت را زیــارت می‌کنم
بـوی جنت آیدم از چار جـانب بر مشام
ای مقـام «قاب قوسینِ» تـو در مطموره‌ها
وی میان سلسله با حیّ سبحان همکلام
خصم در زندان اسیرت کرده، کو تا بنگرد
طایـر آزادگـی بـر روی دسـت توست رام
دست در زنجیر و پا در کند و پیشانی به خاک
ذکر بر لب، روز و شب، اشکت به دیده صبح و شام
پای تابـوت تـو هم حتی اهانت شد به تو
خوب بگرفتنــد از فرزنــد زهــرا احترام
روز و شب با دوست در زیر غل و زنجیرها
حال می‌کردی هماره، ذکر می‌گفتی مدام
گاه در ذکر سجود و گاه در ذکر رکوع
گاه در حـال قعود و گاه در حال قیام
«سندی شاهک» رسانْدَت بر بدن، آزارها
آن یهودی خواست کز اسلام گیرد انتقام
روزها را روزه، شب‌ها در مناجات و نماز
دوره سالت به زندان بود چون ماه صیام
یوسف زهرا! شنیدم بر رخت سیلی زدند
با کدامین جـرم مولا؟ بـا کدامین اتهام؟
پیکرت بر تخته‌ای با آن‌چنان جاه و جلال
تختـۀ در بـود روی شانـۀ چندین غلام
بود جسمت بر زمین، چون پیکر جدت سه روز
گریه بر مظلومی‌ات می‌کرد چشم خاص و عام
نه تنت بر خاک عریان، نه سرت بر نوک نی
نه حریمت را کسی آتـش زد ای عالی مقام!
نه تصـدّق داد کـس در کوفـه بر معصومه‌ات
نه عزیـزان تــو را بردنــد سـوی شهـر شام
تا جهان باقی است باید بهر جدت گریه کرد
آنکه بی او گریه بر هـر دیـده‌ای باشد حرام
اشـک او از دیــدۀ هــر شیعه ریـزد متصل
داغ او در سینه‌هــا پیوستـه باشـد مستدام
چشم «میثم» اشک می‌ریزد به یاد کشته‌ای
کز غمش پیوسته گرید هفت‌باب و چارمام


غلامرضاسازگار

مدح ومصيبت امام كاظم (ع) - سازگار

مدح و مصيبت امام كاظم(ع)

ای دو صد موسی به طورت ملتَجی!
آفتاب و مـه بـه نـورت ملتَجی!
نـالۀ پنهان تـو، شمشیر تـو
حلقۀ وصل خدا، زنجیر تو
شمعِ خلوتگاهِ بـزم کبریـا!
کعبۀ روح بـلند انبیـا!
گوهر رخشانِ شش دریای نور!
نخل سبز نور بخش هشت طور!
آسمانِ پـنج خورشیـد کمال!
هفتمین وجهِ خدای ذوالجلال!

عرش اجلال و شرف را قائمه!
حاصل عمرت رضا و فاطمه!
انس بـا معبـود، روح نیّتت
حبس دشمن شاهد حریّتت
روح عرفان در مناجات شبت!
آسمان لبریز یا رب یا ربت!
ذکر، مشتاق و دعا دلداده‌ات
اشک تنهایی گل سجاده‌ات
نام حق گل کرده از لب‌های تو
گریه، شمع محفل شب‌های تو
آیه‌های نور، مشتاق صدات
جانِ شب بیدارها بادا فدات

قبلۀ دل باب حاجات همه
ناله‌ات صوت مناجات همه
حبس تو خلوتگه دلدار بود
سلسله خوشتر ز زلف یار بود
ای دل مطموره‌ها زندان تو
حلقۀ زنجیرها گریـان تـو
حبس تو از قلب شب تاریک‌تر
با خدا از هر زمان نزدیک تر
ای همایِ اوفتـاده از نـفس!
تـو کجا و دامن تنگ قـفس؟
تیره تـر از گوشۀ زنـدان تـو
سینۀ تـاریک زنـدانبان تـو

بـارها و بـارها و بـارها
دیده در حبس عدو آزارها
حیف، مولا لحظۀ جان دادنت
بـود زنجیر عـدو بـر گردنت
لحظه لحظه می شکست آیینه‌ات
وقت رفتن بود سنگین سینه‌ات
همچو جدت از همه محروم‌تر
نیست زندانی ز تو مظلوم‌تـر
زهر،آتش شد،تو را بیتاب کرد
آب کرد و آب کرد و آب کرد
پیکرت را چار تن برداشتند
روی تخته پاره‌ای بگذاشتند

گرچه باید در عزایت خون گریست
گرچه زندانی چو تو مظلوم نیست
اشک ما جاریست عمری از دو عین
بر تو و بر جدِّ مظلومت حسین
جسم پاک تو به دوش چار تن
جسم جدت ماند بی غسل و کفن
پیکر تو در غل و زنجیرها
پیـکر او طعمـۀ شمشیرها
جسم تو از زهر دشمن شد کبود
جسم او را زخم روی زخم بود
زخم ما زخمِ تنِ صد چاک اوست
اشک"میثم"وقف خون پاک اوست


غلامرضاسازگار

شعرمدح ومصيبت امام كاظم(ع) - سازگار

شعرمدح و مصيبت امام كاظم(ع)

اي به زندان كرده خلوت با خدا موسي‌ ابن ‌جعفر

اي همه آزادگان را مقتدا موسي‌ ابن‌ جعفر
اي كه در حبس بلا بودي به فرمان الهي
هم قدر را هم قضا را رهنما موسي ابن جعفر
با نگاه نافذت اي موسي آل محمد
شد عصا در دست موسي اژدها موسي ابن جعفر
در دل مطموره‌ها داري به فرمان الهي
حكمراني بر سماوات العلي موسي ابن جعفر
كاظمينت از براي شيعيان و دوستانت
هم مدينه، هم نجف، هم كربلا موسي ابن جعفر
شب كه تاريك است و تنهايي چراغ تو است با تو
حلقه زنجير مي‌خواند دعا موسي ابن جعفر
اين عجب نبود كه كوه و دشت و صحرا و بيابان
با تو گردد هم‌نوا و هم‌صدا موسي ابن جعفر
تا بود جانم به تن دست از ولايت بر ندارم
كز ولادت با تو بودم آشنا موسي ابن جعفر
ناز بر فيض مسيحا مي‌كنم جايي كه باشد
خاك درگاه تو بر دردم شفا موسي ابن جعفر
عضو عضوم گر ز هم گردد جدا صد بار بهتر
كز تو يك لحظه دلم گردد جدا موسي ابن جعفر
تربت و صحن و سراي تو است در شهر دل من
هر دلي بر تو است يك صحن و سرا موسي ابن جعفر
شُهرت باب‌الحوائج در امامان را تو داري
انس و جان آرند در كويت رجا موسي ابن جعفر
كل خلقت را دهي حاجت اگر آرند خلقت
بر درت پيوسته روي التجا موسي ابن جعفر
تو همان چشم خداي ذوالجلالي كز نگاهي
خلق عالم را كني حاجت روا موسي ابن جعفر
دوست دارم كز دو چشم خويش در پاي ضريحت
اشك ريزم بر تو هر صبح و مسا موسي ابن جعفر
دوست دارم گردنم در حلقة زنجير باشد
تا كنم ياد از تن پاك تو يا موسي ابن جعفر
دوست دارم چون درختی بین آب و گل بمانم
تا بدانم با تو چون شد سالها موسي ابن جعفر
كُند بر پا، دست در زنجير، اشكت در دو ديده
در دلت خون، بر لبت ذكر خدا موسي ابن جعفر
در دل تاريك زندان زير ضرب تازيانه
بود خالي جاي فرزندت رضا موسي ابن جعفر
كس نبود از هيفده دختر به بالاي سر تو
تا بگرید بر تو و گيرد عزا موسي ابن جعفر
تو هماي قله نوري و زندانت قفس شد
در قفس ماند از تو مشتي پر به جا موسي ابن جعفر
با كدامين جرم بعد از سالها حبس و شكنجه
سوخت قلب پاكت از زهر جفا موسي ابن جعفر
چون نگريد بر تو ميثم اي هماي وحي كآخر
گوشة  زندان  بدادی جان و گردیدی رها موسی ابن جعفر